پینکی پای همه جا رو میگشتزیر سنگالای درختاهمه جا
تا اینکه رسید به جنگل همیشه آزاد.
پینکی پای کمی لرزید ولی با خودش گفت: توآیلایت روی من حساب میکنه!
و با شجاعت رفت به داخل جنگل.
چند ساعت گذشتهمانطور که داشت نا امید میشد، ناگهان نوری دید یواش یواش به سمت
آن رفت دید که نور از زیر یک سنگ قدیمی که رویش حکاکی شده بیرون آمده.
شروع کرد به کندن زمین تا اینکه رسید به.
یک کتاب قدیمی خاک خورده که جلدی محکم و صفحات زیادی داشت.
پینکی پای نوشته ی روی کتاب را بلند خواند:
آمفیتریفیسا
ناگهان صدای عجیبی آمد.
کسی.داشت آواز میخواند
common every pony! smile! smile! smile
بیاین پونی ها بخندین! بخندین! بخندین!
fill my heart up with sunshine! sunshine
قلب من رو پر کنید از روشنایی! روشنایی!
چشمان پینکی پای گود شد. نفسش در سینه حبس شد.
میدانست چه کسی دارد آواز میخواند ولی چطوری بعد از این همه سال؟!؟!.
میتوانست او را حس کندناگهان دود سیاهی را دید که به سرعت به سمتش میآید و جیغ کشید:
نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!
پینکی ,بخندین ,smile ,بخندین بخندین ,smile smile ,آواز میخواند ,اینکه رسید منبع
درباره این سایت